تبلیغات
.:: کلبه خاطرات یک جوان ::.
یاداشت های روزانه مهرداد

درد دل خدا با مجنون

نویسنده :Disigner
تاریخ:چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389-08:42 ق.ظ

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و بازدید کنندگان.

حدودا چند ماهی می شه که وبلاگم رو آ پدیت نکردم .تو این چند مدت سرم خیلی شلوغ بود و با توجه به این که دانشگاه هم می رفتم خلاصه وقت چندانی نداشتم که به فعالیت های جانبیم برسم. اما اگه خدا بخواد می خوام دوباره این وبلاگ رو رو به راه کنم و سریع تر آپ بشم.

امروز داشتم تو اینترنت می گشتم که به یه مطلب جالب,مطلب که چه عرض کنم به یه شعر جالب برخورد کردم که فکر می کنم برای شما هم جالی باشه.قصه درد دل خدا با مجنون هست. امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

 درد دل خدا با مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست 
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
 فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
 بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای


نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم
 این تو و لیلای تو... من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم
 در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت
 غیر لیلا بر نیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم



نوع مطلب : یادداشت های شخصی 



  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...